من از فصل زرددلم خسته ام
به رویای سبز تو دل بسته ام
تو در کوچه چشم نیلوفری
مرا عاقبت تا کجا می بری
من ان شاخه خشک عریانییم
که در دستهای تو زندانیم
زمستان شبی سوخت پیراهنم
نپوشید برگی کسی بر تنم
خطوط پریشان پیشانیم
نشانی است از درد پنهانیم
نرفت است فریاد از یاد من
هجوم سکوت است فریادمن
بایک سبد لبخندمیامد
من
عادت داشتم
خسته گیهایم را روی شانه میتکاندم
تنهاییم دا در دستهایش
بعد از این چه کسی؟
پیراهن سبز ارزو را
پشت بام بلند خاطره آفتاب میکند
این کاروان غم را عشق که ساربان است
که این اشک پا برهنه دنبال کاروان است
ارام دست بگزار بر روی شانه هایم
که این زخم های کهنه تا مغز استخوان است
راز پرواز دل از همسفرش پیدا بود
دیشب او همسفر کوچ پرستو ها بود
پر زد از خانه ما رفت به بام که نشست
ان پرستو که فقط نیمه شبی با ما بود
کوچه حادثه از خانه ما میگزرد
و غم انگیز ترین حادثه ها انجا بود
سهم من از تو فقط حسرت دیدار تو بود
خواب بارانی که در چشمه یک صحرا بود
اشک هایی که چنین از غم تو خشکیده است
روزگاری به تمنای تو یک دریا بود